سالی تازه جه گرلایه موباره که بو
با دلی آکنده از غم و اندو در گذشت جوان تحصیل کرده هه ورامان اقبال سعدی دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی را بر اثر سانحه تصادف به اطلاع می رساند بدون شک فوت این عزیز سفر کرده در آخرین روزهای فصل پاییز تداعی کننده خزانی بزرگ برای دیار هه ورامان خواهد بود، درگذشت این عزیز سفر کرده را به تمام ملت عزیز هه ورامان که هنوز در سوگ از دست دادن ماموسا هه یاس غه ریبی بودند ، و به خصوص خانواده کاکه نصرالدین سعدی تسلیت عرض می نمایم و از درگاه خداوند منان برایشان صبر مسئلت دارم.
روحش قرین رحمت الهی باد (آمین)
نامه زیبای دوست هیاس غریبی در فراقش
به نام خدا
دیشب حدود ساعت 8 شب بود که تصمیم گرفتم سری به صفحه فیسبوکم بزنم به دلیل پایین بودن سرعت اینترنت نتوانستم وارد صفحه م شوم اعصابم از دست اینترنت خورد شده بود صبر کردم بیرون رفتم و در محوطه دانشگاه قدم زدم ناگهان به فکر دوران کارشناسیم در دانشگاه کردستان افتادم و با خودم میگفتم یادش بخیر اونجا با دوستام چه خاطرات خوبی داشتم حدود نیم ساعت بعد دوباره به اتاق برگشتم و اینبار با به خرج دادن کمی صبر و حوصله وارد فیسبوک شدم اولین پستی که با آن برخورد کردم باعث شد تمام بدنم خشک شود ابتدا خیال میکردم که خواب میبینم دوسه بار چشامو باز و بسته کردم و بعد دوتا سیلی به خودم زدم که از خواب بلند شوم اما در کمال ناباوری چیزی که دیدم خواب نبود وحقیقت داشت، بالای عکس دوستم ماموستا هیاس غریبی جمله " انا لله و انا الیه راجعون" نوشته شده بود فوری گوشیمو برداشتم و به خونه زنگ زدم که شاید حقیقت نداشته باشه اما متاسفانه نه تنها خبر راست بود بلکه بهم گفتن همراه او مادر گرامیشان هم به دیار باقی رفته اند.
کمی گریه کردم و تک تک خاطراتم با او رو مرور کردم ، خاطره ای که بیشتر منو ناراحت میکرد مربوط به سه سال پیش بود که در محوطه دانشکده ادبیات دانشگاه کردستان باهم نشسته بودیم و او نامه ای را برایم خواند که اشک منو در آورد، عنوان نامه " نامه ای از بوستان به گلستان " بود او این نامه را برای محمد سعید امینی و دوست عزیزم صباح خسروی نوشته بود که در تصادف دلخراش پنجم مهرماه 89 جان خود را از دست دادند همان لحظه تصمیم گرفتم نامه ای برای او بنویسم:
نامه ای از خاک غریبی به غریبی
غریبم در شهر دور افتاده، کمی صبر کن پاهایم توان آمدن ندارند، اشکهایم جاری اند انگار میخواهند دریایی از محبت و زندگی را بسازند زندگی که تو دیگر در آن نیستی
بلندشو از آن خاک مقدس و برای من همچون همیشه قطعه شعری به زبان شیرین خودمان بخوان قطعه شعری از جنس غریبانه
باور میکنی که دلم برای خواندن قطعه شعری از زبان خودت تنگ شده؟ یادت هست نامه ی از بوستان به گلستان را برایم خواندی؟ باورم نمی شود که امروز منم نامه ای از همان جنس برایت می نویسم، باور کن باورم نمی شود که وقتی برگشتم تو دیگر نباشی نمی دانم شاید الان همین جایی و من بودنت را حس نمی کنم تا به امروز شنیدن اشعارت برایم آرامبخش بود اما شاید از امروز به بعد شنیدنشان سخت باشد
نمی دانم چرا همیشه با آمدن ماه مهر دلتنگ و ناراحت میشوم شاید دلیل آن ریزش برگهای زرد پاییزی از درختان یا شایدم پر کشیدن یاران دیرین درهمین ماه باشد اما این را بدان در پاییزی ترین پاییز عمرمان تو پرکشیدی همچون پرنده ای که برای یافتن آشیانه ی همیشگی اش به پرواز در می آید
نمی دانم چرا از شامگاه موعود همه از تو سخن می گویند شاید برای این است که من باورم شود تو دیگر نیستی، تو دیگر نیستی اما به من آموختی زندگی کوتاه است، آموختی به کسانی که در این نزدیکی اند تا زنده اند محبت کنم چرا که پس از مرگ گریه و زاری دیگر سودی ندارد و به من آموختی که بزرگ بودن چه معنی دارد
باور میکنی که حتی رفتنت به من درس زندگی می آموزد؟ پس لحظه ای صبر کن و به من بگو کجا می روی و چرا اینقد غریبانه می روی چرا که این روزها همه سراغ تورا می گیرند و من در جواب آنها مانده ام و برایم سوال شده که چرا وقتی میدانستم کجایی کسی سراغ تورا نمی گرفت
تو غریبانه رفتی و غریبه ای را در اینجا تنها گذاشتی اما شاید دیگر غریب بودن برای تو معنی ندارد شاید ...
نویسنده: سیوان مرادی
به داخه وه ماموسا (هه یاسی غه ریبی) شاعیر جوان عومرو هه ورامانی ژیوای پرجه ئاواتو ویش به رذش چیرو خاکی جه خوای تعالی داوا که رمی که روحیش به جه ننه ت شاد که رو ان شاء الله
هه ورامانه که ی بێ نازوو ماتم وه ته نی بێ یار بێ ده سه ڵاتم
خه م خه ڵاته که ی ته مام خه مبارم ده وڵه مه نده که ی هه ژار دیارم
هه رسی چه م وێنه ی لافاوان خێزا دارو و دره ختی هه راڵه ڕێزا
نه تۆی خیاڵان به ر کریا و ناڵان جه وه شی ساڵان هه ق وریا و تاڵان
خه یلێن ته موو خه م مه گێڵۆت پۆنه جه ناڵه ی به رزت که س مه یاوۆنه
ئانێ که وێشا نیاره یارت په ی باروو خه مات بیێ سه ربارت
وه هارێ ئامێ سه یرانوو که شیت پاییزێ لوێو وارشا جه به شیت
نیشتێ نه سایه ت شا له قشا بڕیه ی مه کیشا واردیو سفره شا دڕیه ی
په ی وێ نه رمانی ڕۆجیاروو تۆ به هه ق نه ژناسای دۆسوو یاروو تۆ
بیێ جه م هه ورێ سیاوێو بۆرێ ئیمکاریشا که رد شه مشه له کۆرێ
که سێ مه په رسۆخۆ جه ئه حواڵت که سێ مه ته رسۆ هه ناسه ی کاڵت
که ی وه شا وه شی ئه رتۆ ناوه ش بی حه رام بۆ به شم ئه ر تۆ بێ به ش بی
ناڵه ت جه داخوو زاموو وه ڵاتین زاموو وه ڵاتی بێ ده سه ڵاتین
ده ی هه قتا وه ڵات ماته م خه ڵات بی وێنه ی غه ریبی دوور جه وه ڵات بی
ههیاس غهریبی
چگونه ممکن است یک نرم افزار بی آزار مانند وایبر که قرار است دوری فاصله ها را جبران کند، زندگی مشترک را به باد دهد؟ در ادامه مطلب این تهدیدها را با شما در میان می گذاریم.
در جوی آب نمی افتند، تن شان وقت خماری درد نمی گیرد، چرت نمی زنند، به سین هم شین نمی گویند اما معتادند. اگر یک پای بساط شان لنگ بزند مثلا تبلت یا گوشی تلفن همراه شان دم دست نباشد یا اینترنت وای فای شان به راه نباشد، کلافه و بی تاب می شوند و حس می کنند زندگی شان، سخت، دردناک و خسته کننده است چون آنها وابستگی شدید به نرم افزارهای ارتباطی در فضای مجازی دارند.
جنس مصرفی شان غیرقانونی نیست یا وایبر است یا لاین.وی چت، تانگو یا هر نرم افزار دیگری که اگر اتصال به اینترنت برقرار باشد می تواند آنها را به بقیه آدم های دنیا وصل کند تا با هم گپ بزنند و عکس و موسیقی به اشتراک بگذارند. شاید تصور کنید این شیوه های مدرن معاشرت تهدیدی برای عشق شما به حساب نمی آیند اما ما معتقدیم به همان اندازه که زندگی خانوادگی معتادهای به موادمخدر در خطر است زندگی مشترک معتادهای به نرم افزارهای ارتباطی هم هرلحظه در خطر فروپاشی است.
پیغام نمی رسد، خمار می شود؟
کاربران نرم افزارهای ارتباطی جزو گروه بزرگ معتادان به اینترنت محسوب می شوند چون برای استفاده از این نرم افزارها نیاز دارند به فضای مجازی متصل شوند. روانپزشکان اکنون اعتیاد به اینترنت و به تبع آن نرم افزارهای ارتباطی اش را در جدیدترین راهنمای تشخیصی آماری اختلالات روانی ( DSM ۵ ) گنجانده اند که یعنی رسما این نوع اعتیاد را جزئی از اختلالات روانی به حساب آورده اند و به همکاران شان در سراسر دنیا خبر داده اند اگر وابستگی کسی به فضای مجازی به حدی برسد که خودش و دیگران را رنج بدهد و نتواند به وظایفش در سطح خانواده و جوامع بزرگ تر عمل کند، یعنی معتاد است با ویژگی هایی تقریبا شبیه معتادان به مواد مخدر.
لازم نیست حتما اعداد بزرگ و عجیب تحویل تان دهیم تا باور کنید تعداد معتادهای وایبر، وی چت، لاین و تانگو چقدر زیاد شده ، فقط کافی است به محیط اطراف تان نگاهی بیندازید، آن وقت می فهمید بیشتر مردم به نمایشگر تلفن همراه یا تبلت شان زل زده اند و با انگشت اشاره روی صفحات تایپ می کنند یا پست های رد و بدل شده بین هم گروهی های شان را می خوانند و بی خیال محیط اطراف می خندند، اخم می کنند یا زیر لب با خودشان حرف می زنند.
حالا لابد می پرسید چگونه ممکن است یک نرم افزار بی آزار که قرار است دوری فاصله ها را جبران کند، می تواند زندگی مشترک را به باد دهد؟ در ادامه مطلب این تهدیدها را با شما در میان می گذاریم.
ما منهای هم
در یک زندگی مشترک موفق، هر دو طرف باید بخشی از ساعات طول روز را در کنار یکدیگر بگذرانند. پیش تر توضیح دادیم که از دیدگاه روانشناسی اعتیاد به استفاده از نرم افزارهای ارتباطی شبیه اعتیاد به مواد مخدر است و جالب اینکه ویژگی های روانی معتادان به این دو هم با یکدیگر وجوه تشابه زیادی دارد.
به این ترتیب همانطور که هیچ معتادی به دوز مشخصی از مواد مخدر وابسته نمی ماند و در طول دوره اعتیاد، مواد مخدر مصرفی اش را افزایش می دهد، معتادهای به نرم افزارهای ارتباطی هم با گذشت زمان، میزان حضورشان در فضای مجازی را بیشتر و بیشتر می کنند.
هرچه آنها زمان بیشتری را به حضور در فضای مجازی اختصاص بدهند وقت کمتری برای ارتباط با شریک زندگی و خاطره ساختن در کنار او دارند. یادتان باشد هر چه زمان کمتری را با هم بگذرانید، هر چه خاطرات مشترک تان کمتر باشد، هر چه وقت کمتری را صرف شناخت یکدیگر کنید، هر چه کمتر برای بررسی و حل چالش های زندگی وقت اختصاص دهید؛ بنیان زندگی مشترک تان، سست تر و احتمال از هم گسستن آن بیشتر می شود و خداحافظ گفتن تان به یکدیگر، آسان تر.
گلاویز شدن با عقربه ها
آنها که با اصول مدیریت زمان آشنا هستند لابد اصطلاح «وقت خور» را شنیده اند. وقت خورها دغدغه های کوچکی هستند که زمان شما را مثل موریانه ریزریز و ثانیه ثانیه می جوند و هدر می دهند.
همه آدم ها در برابر یک وقت خور بزرگ مثل مکالمه تلفنی دو ساعته یا ماندن سه، چهار ساعته در ترافیک مقاومت می کنند و به فکر راه چاره ای برای پیشگیری از هدر رفتن ساعت های زندگی شان می افتند برای مثال شاید از آن مکالمه تلفنی طولانی فراری شوند و بخواهند زودتر تمامش کنند یا حتی در مشغله زیاد به تماس های تلفنی وقت گیر پاسخ ندهند یا شاید برای پیشگیری از ماندن در ترافیک از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنند یا ساعت رفت و آمدشان را تغییر دهند. می دانید چرا؟
چون مرگ ساعت های طولانی در طول روز به چشم می آید اما مرگ ثانیه ها و دقیقه ها معمولا دیده نمی شود و به همین علت است که کسی به فکر راه چاره برای جلوگیری از هدر رفتن دقایقش در طول روز نمی افتد درحالی که سرجمع آن دقیقه ها رقم قابل توجهی از ساعت ها می شود.
تکنولوژی وقت شما را می خورد
وقت خورهای کوچک که ثانیه های شما را می دزدند، از وقت خورهای بزرگ که ساعت های تان را می بلعند خطرناک ترند. جزئی از این وقت خورهای کوچک، نرم افزارهای ارتباطی هستند. ظاهر ماجرا این است که شما گاهی، تلفن همراه، تبلت یا رایانه تان را بررسی می کنید تا مطمئن شوید پیامی برای تان فرستاده شده است یا نه و گاهی لطیفه ها و پیام هایی را که دوستان فرستاده اند مطالعه می کنید و شاید به برخی پاسخی هم بدهید اما مجموع همین زمان های کوچک، ساعت هایی طولانی از روزتان را دور می ریزد بدون آنکه متوجه ماجرا شوید.
ناتوانی در مدیریت زمان به واسطه وقت گذرانی با نرم افزارهای ارتباطی چه از طرف شما و چه از طرف همسرتان باعث می شود نتوانید به وظایف اصلی تان در محیط خانواده عمل کنید و این وضعیت سطح نارضایتی اعضای خانواده و چالش های میان آنها را افزایش می دهد و پیوندهای عاطفی تان را کمرنگ می کند.
وقتی اسمایلی ها او را عاشق می کنند. برای اینکه تکنولوژی چنین بلایی را سر ارتباط شما نیاورد، باید برای هر روز زندگی تان برنامه ای دقیق داشته باشید و براساس آن عمل کنید. برنامه روزانه تان را روی کاغذی بنویسید و در طول روز مقابل کارهایی که انجام می دهید تیک بزنید و بابت کارهایی که انجام نداده اید جریمه ای برای خودتان در نظر بگیرید.
گذشته از این، لازم است که زمان استفاده از اینترنت را محدود کنید. فقط ساعت های مشخصی آنلاین شوید و به مطالعه پیام ها بپردازید و پس از پایان زمان تان اینترنت را قطع کنید تا دیگر به آن دسترسی نداشته باشید.
اما آخرین راه از همه موثرتر است. می توانید در خانه ، قانون ساعت خاموشی را اجرا کنید و تذکر بدهید که شب ها از ساعتی به بعد مایل نیستید کسی را مشغول چت کردن و تماشای عکس ببینید.
ایرانی ها به موبایل شان معتادند؟
نمی توان از نتیجه جامعی که حاصل پژوهش های داخلی در مورد آمار اعتیاد به تکنولوژی باشد با خبر شد، اما گفته می شود که ایران اکنون ۲۸ تا ۳۵ میلیون کاربر اینترنت دارد و گرچه تقریبا همه این کاربران یکی از انواع نرم افزارهای ارتباطی را نیز استفاده می کنند اما هنوز پژوهش علمی وجود ندارد که نشان دهد چه تعداد از آنها معتاد به این مظاهر تکنولوژی هستند.
خجالتی ها عاشق تکنولوژی هستند
آدم های خجالتی پشت صفحه ها نمایش راحت تر ارتباط برقرار می کنند و با دیگران صمیمی می شوند. مردم در فضای مجازی جسور می شوند و معمولا حریم های میان دو جنس مخالف در این فضا کمرنگ می شود، شاید به این خاطر که خیلی ها خیال می کنند خیانت به همسر فقط وقتی اتفاق می افتد که دو انسان در کنار هم حضور فیزیکی داشته باشند و اگر از راه دور با هم رابطه ای نامتعارف برقرار کنند، خیانتی رخ نداده است. با این حال از دیدگاه روانشناسی هر نوع رابطه خارج از عرفی با جنس مخالف که شما آن را از همسرتان پنهان کنید یا در حضور او طور دیگری جلوه اش بدهید، نوعی خیانت محسوب می شود، بنابراین رد و بدل کردن عکس های خصوصی با غریبه ها یا جوک گفتن ها و درددل کردن های چند ساعته با آدم هایی از جنس مخالف هم، نوعی خیانت است چون طبیعتا هیچ همسری چه زن و چه مرد راضی نمی شود شریک زندگی اش، صمیمیتش را خرج دوستانی اینچنینی کند که می توانند رقیبش باشند.
از سوی دیگر وقتی آدم ها از نظر فیزیکی از یکدیگر دورند، بدون خجالت، حرف می زنند و اعتماد به نفس بیشتری دارند و همین باعث می شود گاهی مرزهای ارتباط سالم را زیر پا بگذارند و حرف هایی بزنند که بعدها از گفتن شان پشیمان شوند.
هیچ یک از آنهایی که درگیر عشق و عاشقی در فضای مجازی می شوند و به همسرشان خیانت می کنند از روز اول قصد چنین کاری را نداشته اند؛ خیانت معمولا یک رخداد پیش بینی نشده از سوی دو طرف یا یکی از طرفین در رابطه ای عاطفی و غیرمجاز است.
رابطه هایی که به خیانت می انجامند معمولا از صمیمیت های کوچک آغاز می شوند یعنی همان وقت که نام خانوادگی شما به نام کوچک تان تبدیل می شود، فعل های خطاب تان مفرد می شوند، در ساعت هایی غیرعادی با طرف مقابل چت می کنید، راز می گویید و راز می شنوید، گوشی برای درددل کردن پیدا می کنید و گوشی برای درد دل شنیدن می شوید و سرانجام آرام آرام حس می کنید وابسته به کسی شده اید که از او یک عکس و یک اسم دارید.
خیانت اما مثل اعتیاد پیش رونده است و در یک سطح باقی نمی ماند و پیشرفت می کند تا جایی که ارتباط شما از صفحه های مانیتورهای تان می رسد به شنیدن صدا یا دیدن یکدیگر.
از اینها گذشته شمار قابل توجهی از گروه های اجتماعی که به لطف نرم افزارهای ارتباطی تشکیل می شوند «خاطره باز» هستند یعنی معمولا دوستان و هم دانشگاهی ها یا همکارهای قدیمی که گذر روزگار از هم دورشان کرده است دور هم جمع می شوند و گپ می زنند. این گروه ها هم خاطره های عاشقانه روزهای دوری را زنده می کنند که مثل آتش زیر خاکستر در طول سال ها آرام گرفته اند اما هرگز نمرده اند.
شما را نادیده می گیرد
نرم افزارهای ارتباطی شما را تنبل می کنند چون لازمه کار کردن با آنها کم تحرکی و گوشه ای لم دادن است. کم تحرکی یعنی نداشتن تناسب اندام، بی تناسبی هم به معنی از دست دادن جذابیت است و از دست دادن جذابیت تان هم مترادف است با افزایش خطر لغزش طرف مقابل تان.
به هر حال هرقدر هم از اهداف والای انسانی در ازدواج دم بزنید، همه می دانیم بخشی از عشق در زندگی مشترک مربوط به رابطه زناشویی است و برای داشتن یک رابطه زناشویی رضایت بخش، دو طرف باید جذابیت های شان را برای هم حفظ کنند.
همسرتان را ترک دهید
مهمترین اصل در ترک اعتیاد به نرم افزارهای ارتباطی، کم کردن ساعت های آنلاین بودن است. پیشنهادهای ما گرچه ساده اند اما شک نکنید که به کار بردن آنها، اعتیادتان به همیشه آنلاین بودن و چت بازی با نرم افزارهای ارتباطی را درمان می کند:
زمان هایی که وسایل ارتباطی تان را در طول شبانه روز چک می کنید و پیام ها را می خوانید یا گپ می زنید، در دفتری یادداشت کنید حتی اگر بسیار کوتاه باشد. سرجمع این دقایق به شما نشان می دهد چه وقت زیادی را صرف چک کردن صفحات گوناگون کرده اید. سعی کنید این دوره های زمانی طولانی را هر روز دستکم چند دقیقه کم کنید.
تفریح های خارج از خانه را در کنار همسرتان زیاد کنید. قرار نیست این تفریح ها گران باشند حتی اگر نمی خواهید به کنسرت یا تئاتر یا سینما بروید، همین که به پارک سری بزنید کافی است. وقتی به تفریح می روید، اینترنت وسایل تان را قطع کنید و به خودتان قول بدهید حتی نیم نگاهی به صفحه نمایشگر تبلت یا تلفن همراه تان نیندازید.
با دستگاه های ارتباطی مثل تلفن همراه و تبلت در محل های پر رفت وآمد و شلوغ خانه کار کنید و از رفتن به گوشه های دنج خانه برای بررسی پیام های تان بپرهیزید چون هرچه مکانی که در آن پیام می خوانید و چت می کنید، امن تر باشد، زمان بیشتری به این نوع فعالیت ها اختصاص می دهید.
منبع:آفتاب
عشق کور است
دختری بود نابینا که از خودش بخاطر کور بودنش تنفر داشت. او از همه بجز دوست پسر بامحبتش متنفر بود. آن پسر در همه حال کنارش بود. آن دختر می گفت اگر فقط می توانست دنیا را ببیند، با دوست پسرش ازدواج خواهد کرد.
روزی کسی دو چشم به دختر اهدا کرد و او توانست همه چیز از جمله دوست پسرش را ببیند. پسر از او پرسید، "حالا که می توانی دنیا را ببینی، با من ازدواج می کنی؟"
دختر وقتی دید دوست پسرش هم کور بوده شوکه شد و از ازدواج با او سرباز زد. پسر با اندوه زیاد او را ترک کرد و چندی بعد در نامه ای برایش نوشت:
"فقط از چشمانم خوب مراقبت کن عزیزم."
این داستان نشان می دهد که چگونه وقتی شرایط انسان تغییر میکند، فکرش هم دگرگون می شود. تنها اندک افرادی هستند که گذشته شان را فراموش نمی کنند و در همه حال حتی در سخت ترین موقعیت ها حضور دارند.
زندگی یک نعمت است.
امروز هرگاه خواستید کلمه ای ناخوشایند به زبان آورید، به کسانی فکر کنید که قادر به تکلم نیستند.
قبل از اینکه بخواهید از مزه غذایتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که اصلاً چیزی برای خوردن ندارد.
قبل از اینکه از همسرتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که برای داشتن یک همدم به درگاه خدا زاری می کند.
امروز پیش از آنکه از زندگیتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که خیلی زود هنگام به بهشت رفته است.
قبل از آنکه از فرزندانتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که آرزوی بچه دار شدن دارد اما عقیم است.
قبل از آنکه شکایت کنید که چرا کسی خانه تان را تمیز نکرده یا جارو نزده، به آدمهایی فکر کنید که مجبورند شب را در خیابانها بخوابند.
پیش از نالیدن از مسافتی که مجبورید رانندگی کنید، به کسی فکر کنید که مجبور است همان مسیر را پیاده طی کند.
و پیش از آنکه از شغلتان خسته شوید و از آن شکایت کنید، به افراد بیکار و ناتوان و کسانی که در آرزوی داشتن شغل شما هستند فکر کنید.
اما قبل از اینکه به فکرِ گرفتن انگشت اتهام به سوی کسی یا محکوم کردن او بیفتید، بیاد بیاورید که هیچ کدام از ما بی گناه نیستیم و همه به یک خالق جواب پس می دهیم.
و زمانی که افکار ناامید کننده در حال درهم کوبیدن شماست، لبخندی بزنید و خدا را بخاطر زنده بودنتان شکر کنید.
زندگی یک نعمت است، از آن لذت ببرید، آنرا جشن بگیرید و ادامه اشدهید
جاده ی زندگی
که بی دریغ بخندم
که بی حساب ببوسم
همیشه راست بگویم
که رخت نو بپوشم
به ضرب ساز بچرخم
به جرم عشق بجوشم
در گذر از جاده ی زندگی آموختم….
که زندگی طولانی ترین داستان دنیاست که نمیشه زودتر صفحه آخرش رو خوند و برای دونستن آخر داستان باید تمام عمر و هستیت رو صرف خوندنش کنی
كه خدا عشقه وعشق تنها خداست وقتي نا اميد ميشم ، خدا با تمام بزرگیش عاشقانه انتظار ميكشه تا دوباره به رحمتش اميدوارشم
اگه تا الان به انچه می خواستم نرسيدم،خدا برام بهترش رو درنظر گرفته.
و اینکه آموختم كه زندگي سخته ولي من از اون سخت ترم….

.
ستایش مخصوص خداوندی است که بر ما، با هدایت به شاهراه ستایشش، منت نهاد و ما را اهل ستایش قرار داد که از سپاس گزاران احسان او باشیم …
و سپاس خداوند را که دین آسمانی اسلام را برای ما مختص ساخت تا در سایه سار آن، به سر منزل سعادت و خرسندی اش روان گردیم …
و حمد بی حد و ثنای بی عدد، خدای احد را که ماه خود، ماه اسلام، تزکیه و تصفیه و نزول کتاب وحی- رمضان - را یکی از راه های احسان بر بندگان قرار داد.
دگر بار در گردونه زمان و در چرخه منظم هستی که جلوه ای از جلوات حی ذات و آیه ای از آیات خداوند است، به رمضان رسیده ایم…
موسم رحمت و تجلی حقیقت،
نزول برکت،
شهر تطهیر قلب و
پرگشودن به جانب رب و ماه بی اعتنایی به عالم سفلی و صعود به جهان والا،
ماه مردم و بیدار شدن و بیدار کردن مردم.
فصل آگاه کردن آنها که نمی دانند و تذکر به آنها که می دانند، شهر برانگیختن آنها که نشسته اند و بازگرداندن آنها که برگشته اند و هنگامه ی نیرو دادن به فریادی که درحال نشستن است و زمان کمک به پرنده ای که در حال سقوط.

با حلول ماه رمضان، دعوت همگانی برای بسیج مومنان به شرکت در مهمانی خدا و بر سر سفره های بی منتهای نعمت خداوند، پرتوهای پاکت کننده روح بخش اسلامی، اعلام می گردد و مومنان واقعی زنجیرهای بردگی و اسارت را با کثرت استغفار و بلند کردن دستان به نیایش و سجده های خالصانه پاره می کنند و می آموزند که رفاه مادی و آسایش زندگی و بهره مندی از مواهب طبیعت و امیال نفسانی، هدف والای الهی و انسانی نیست، بلکه وسیله ای برای تعالی و تکامل انسانی و رسیدن به قله های رفیع انسانیت است.
در این ماه مرغ باغ ملکوت که اسیر جسم آدمیان است، چند صباحی در زندان را گسسته و پرده های جهل و ظلمت جسم را پاره و برای طواف در عالم بالا، بال می گشاید و لباس ترک تعلق به تن می کند.

ڕهگوو ڕیشهو وهتهن دۆسی چهقان دڵوو ههر بنیادمێ ساحیب ئاوهزیوه وجه ڕاسینه ڕاو بهرشیهی جه وهشهویسی وهڵاتی پهی هیچ بهشهرێ ژیری نیا.بهڵکووئی بنیادمه ڕوه ههرلێ بنیۆو جه ههرعانێنه ژیوۆ، وهختانوه ختێ ڕهگوو لاملاش به یادوو وهتهنی شلێ بارهو ههرسوو دیدهی غهریب کهوتهیش قهڵوازه بهسا.
ئی وهشهویسیه خهڵاتێ خۆدایین که ئهوهڵ جار گهوره پیایاو بهشهری مسان که خاستهرین ڕانموونێو ڕاو وهتهن دۆسی بیێنێ.نازارتهرین مامۆساو بهشهری که ڕۆزگار پێسهو ئادیش نهویناو جارێتهر مهوینۆوه ، پێغهممهری ئازیز بێ که عانێ وهتهننه وستشا جبهرڕوهش نیا مهدینهی،ههرسی پڕێ چهماشوو لایێش وستۆ مهککهیو فهرماواش:ئهی مهککه تۆلاو منۆ وهشهویستهرین وهڵاتوو خۆداینی ئهگهر دهسوو زڵموو زۆری نهبیێ،ههرگیزنازێنێت جیای.یا ههر عانێ مهدینه نه گنێوه هۆشوو کوهکاو مهککه ی فهرماوێ :(الاحد جبل یحبنا و نحبه)یانێ:ئۆحۆد کوێوهن که ئێمهش وهش مسیهیمێو ئێمهیچ ئادما وهش مسیۆ.
یاگێو دڵوهشین که باروو خهمهکاو ژیوایما به شهماڵوو سهرشاخهکاو بهههشتوو سهرزهمینی ههورامانی ڕهنگینی وزمێ جبهرو ههزارجارێ شۆکرانهوجاروو خۆداینمێ که جه وهڵاتێنه ژیومێ که کهموو کۆڕی فهرههنگیش نیاو گرد کهوچێنه پهڕڕاو یاگێو شانازیو کۆردهوارین.مهسهل عانێ باسوو کهشۆکۆی زهریفیو ژیوگهی پاکوو پۆختهی کریۆ شاهۆ کۆساڵانوو تهختوو عهوداڵان سهری بهرزوو ملی بهرز باڵامرمانا.یاههرعانێ باسوو دهسکهردی فهرههنگی کریۆ،جه زهریفینه هیچچێ کڵاشوو چۆخۆڕانکوو ههورامانی مهماڕۆوه.یا ئهگهر باسوو گهوره پیایاو کۆردی مێ وهرۆنهوهدونۆپیرهو ههورامانیو مهشایخێ دڵڕۆشنێو،مفتیێو تهختهیو نیهریو مهردۆخیێو ههورامانوو تهختیو،نموونێو مهولهوی و سهیدی و بێسارانی و مهڵاحهسهنوو دزڵیێ و كێوکێ مرواری و وێروئهدهب وهۆنهرینێ.یا عانێ باسوو قۆرهتوو زوانهوانی کریۆ ههورامی وهراوه روو ڕهفێقهکاشۆکهم نمارۆ.یاعانێ بهیتوو باوو کۆردهواری بۆ بهنیشانێو تیروو سهره نجێ،نهورۆزوو دێوهزناویو زهماونوو پیشهلیاری جه هۆش مهشا.کۆرتوو کهم،ههوراماننه ههرچی دڵی وهش گهرهک بۆ وینیو ههرچێ وینی دڵی وهش گهرهکا.
بهڵام فره فره به داخهوه ئارۆ ههورامانێ پی دهوڵهمهننی پێسهو گهدایێ نهداری تهماشه کریۆو جه لایهنوو داموو دهزگاو دهسهڵاتدارهکاوه نیمه ههنگامێ پهی پارێزنایو فهرههنگیش به تایبهت بابهتوو زوانیش هۆرمهگیریه یۆو ورده ورده خهریکا دلێ لافاوو فۆتیاینه خنیکیای خنیکیۆ.گرد زانمێ ئارۆ تهله وزیۆنوو ڕادیۆو ماباقی دهزگا خه به ریاو نهکێ،پهی زیننهکهردهیوه و زوانی چه کاریگهریێشا ههنوو به بێ دوودڵی مهنهیوه و زوانی بهسیان به مهنهیوه وئادیشاوه.بهڵام ههورامی هیچ که وێش چی بهشێ بێ بهش کریانوو سه روێ کاناڵێ ته له وزیۆنیه ش نیهنه،به داخهوه حهوت ڕوێ جارێ به رنامێ ڕیکوو پیکی ههورامی که بنیادمی ژیروو ئهدهب دۆس په نه ش حهزکهرۆ جه لاوهیچکام جه که ناڵه ته له وزیۆنیه کۆردیهکاوه مهگنۆ سهر.جارجارێ وینی کتووپڕ یۆ چی کاناڵا به زمێ چه پڵێ چه نی هۆرپڕایێش وزۆ سه روو کووچێ خه ریکنۆماو خه ڵه تنۆما.ئه یا هه ورامان پا گه وره ییوه که باسماکه رد حه فته نه لیاقه توو به رنامێ چن سه عاتی که به شێوه زوانوو وێش کریۆوه نیاش؟ئهیا ههورامان گۆشێ جه کۆرده واری نیا و ئشیۆ پی شێوه بێ که سوو کرۆڵ بۆ؟ئهیا هه ورامی چێروو ده ساو کاربه ده سانه خه ریکوو گیانکه نشتی نیا؟چی؟په ی چێشێ؟
ئینه چن گله یێ بێنێ جه لایه نوو هه رکه سێوه که دڵش جه فۆتیاو گۆشێ جه فه رهه نگوو کۆرده واری که هه ورامین سۆچای سۆچۆ چا برایاما که جه ڕادیۆو ته له وزیۆنوو ئه و ده زگا خه به ریاونه کای ته رینه ده سشا ملۆ. ئاواته وازنا که ئی ناڵه و ئێمه شا یاوۆ ده س تا به ڵکوو هه ورامی جه داموو فۆتیای ڕیۆو تا ده وڵه مه ننیو کۆردی جه گرد بابه تێنه فره و فره ته ر بۆ.ئیشه ڵڵا.
جه ئاخرۆ ئشیۆ گرد زانمێ ، ئیسه که چه رخ پی شیوه گێڵۆ، زیننه که رده یوه و هه ورامیو ده س گێریو فه رهه نگیش ئه رکوو سه روو شانه و گرد لایێمانوو ئشیۆ گرد جه یاگێ وێمانه ده س به کاروو پارێزنایو ئی گۆشه جه فه رهه نگوو کۆرده واری بیمێو گرد ده س گێرمێ ده سوو یۆیوه ونازمێ که مته ر خه میو بڕێما ئاویر بنیۆ خه رمانوو هۆشوو بڕێ ته ریماوه.که لیمه قه دیمیه کاش که خه ریکێنێ هێلیانوو خیاڵانه به رمشا یۆزمێوه و له له داریشا که رمێ.واته و شیرینوو وه ڵینه کاما لاپه لوو دڵینه بنویسمێو شێعروو شاعیره کاما که رمێ چراوو یانه و فه رهه نگیما و کۆرتوو که م چانه ی ده سمانه به رمێ که مته ر خه می نه که رمێ چوون به شه وهه ورامانی نازاری ئانه نیا که تڵاش بریۆ چه نه و ته نه که ش دریۆ په نه و هه رگیز وه ش نیا وه هارێنه په ی سه یرانوو که یفوو وێما گۆڵوو گیواوه که یش پاشێل که رمێو گۆراڵه کاش که نمێو هێزمه کاش گڕنمێ و چیلاوه مه نه یوه و فه رهه نگه که یش ، قه دروو په لکه پووشێش نه بۆ لاماوه.
هه ورامانه که ی بێ نازوو ماتم وه ته نی بێ یار بێ ده سه ڵاتم
خه م خه ڵاته که ی ته مام خه مبارم ده وڵه مه نده که ی هه ژار دیارم
هه رسی چه م وێنه ی لافاوان خێزا دارو و دره ختی هه راڵه ڕێزا
نه تۆی خیاڵان به ر کریا و ناڵان جه وه شی ساڵان هه ق وریا و تاڵان
خه یلێن ته موو خه م مه گێڵۆت پۆنه جه ناڵه ی به رزت که س مه یاوۆنه
ئانێ که وێشا نیاره یارت په ی باروو خه مات بیێ سه ربارت
وه هارێ ئامێ سه یرانوو که شیت پاییزێ لوێو وارشا جه به شیت
نیشتێ نه سایه ت شا له قشا بڕیه ی مه کیشا واردیو سفره شا دڕیه ی
په ی وێ نه رمانی ڕۆجیاروو تۆ به هه ق نه ژناسای دۆسوو یاروو تۆ
بیێ جه م هه ورێ سیاوێو بۆرێ ئیمکاریشا که رد شه مشه له کۆرێ
که سێ مه په رسۆخۆ جه ئه حواڵت که سێ مه ته رسۆ هه ناسه ی کاڵت
که ی وه شا وه شی ئه رتۆ ناوه ش بی حه رام بۆ به شم ئه ر تۆ بێ به ش بی
ناڵه ت جه داخوو زاموو وه ڵاتین زاموو وه ڵاتی بێ ده سه ڵاتین
ده ی هه قتا وه ڵات ماته م خه ڵات بی وێنه ی غه ریبی دوور جه وه ڵات بی
ههیاس غهریبی
در این آمار اما چیزی كه برای ایرانگردان واضح و قرار است برای ایران دوستان و اهالی گشت و گذار هم بدیهی باشد، زیباییهای فراوان جادههای ایران است؛ جادههایی كه خود جاذبهاند و مشوقی برای آن كه دل به آنها بسپاری و بروی. در این جا به ده جاده زیبای ایران پرداختیم؛ جادههایی كه از كرانههای شمال تا دشتهای جنوب كشیده شده است.










باز آمد بوی یار از کوچه باغ آشنایی
جانم فدایت یا رسول الله

در
عصرى که ظلمت و تاریکى جهان را فراگرفته بود و علم و معرفت جاى خود را به
جهل و نادانى سپرده بود و اثرى از حیات انسانى به چشم نمىخورد، در
تاریکترین نقطه زمین و در میان جاهلترین انسانها، فردى چشم به جهان گشود
که عالَم را به نور وجود خویش روشن ساخت
در
شبه جزیره عربستان و در شهر مکّه، نیمه شب هفدهم ربیع الاوّل عام الفیل،
همان سال که سپاهیان ابرهه براى نابودى کعبه به مکّه آمدند و بوسیله ابابیل
الهى به هلاکت رسیدند، هنگامى که اهالى شهر در خواب بودند، زنى به نام
آمنه بیدار بود و در انتظار تولّد فرزند خویش به سر مىبُرد ناگهان
چهار زن بلند قامت، در حالى که بوى مشک و عنبر از آنان به مشام مىرسید و
ظرفهاى بلورین به دستشان بود بر آمنه وارد شدند و به او گفتند از این
نوشیدنى بنوش هنگامى که آن را نوشید نورى از چهرهاش ساطع شد زنان به او
گفتند بشارت باد بر تو به آقاى اوّلین و آخرین، محمّد مصطفىص؛ ناراحت مباش
که ما براى خدمت به تو آمدهایم در این هنگام آمنه به خواب رفت و فرزند،
تولّد یافت آمنه بیدار شد و صحنه عجیبى را مشاهده کرد نوزادش پیشانى خود را
بر زمین گذاشته است و انگشت اشاره به سوى آسمان گرفته، مىگوید لا اله
الاّ اللّه در این حال آمنه ندایى آسمانى شنید که بهترین مردم را زاییدى،
نام او را محمّد بگذار و صدایى دیگر به گوشش رسید؛ »جاءَ الحَقُّ وَزَهَقَ
الباطِلُ إِنَّ الباطِلَ کانَ زَهُوقاً«
سلام ای مهربانم
حالت چگونه است هر روز لابه لای صفحات غبار آلود ذهنم یاد تورا به نظاره می نشینم, و هر روز برایت شعر دلتنگی می خوانم چقدر سخت دوری از کسانی که دوست داری لحظه لحظه گذران روزگارت را با آنها تقسیم کنید برایت این نامه را می نویسم تابدانی هنوز هم هرروز و هرلحظه به یادتم و حتی فراق دوساله مان نتوانسته تصویر زیبایت را از خاطراتم پاک کند. دلم به اندازه تمام دلتنگیها و به اندازه تمام لحظات تنهاییم برای دیدارت تنگ شده کاش فقط لحظه ای کوتاه دوباره تورا می دیدم و صورت زیبایت را می بوسیدم ولی افسوس که فاصله ها اجازه را به من نمی دهند،دلتنگت شدم خیلی زیاد و نمی توانم دلتنگیم را پنهان کنم ، راستی سرزمینی که تو به آن پانهاده ای چگونه جایی است، آیا در آنجا هم وصل هجران هست یا فقط دیدار و وصال است، سرزمین من دیگر صفایی ندارد آنقدر آدمهاش غرق تجملاتش شده اند که روح زندگی و آرامش را از آن گرفته و غباری از کینه و بغض رویش را پوشانده شاید در سرزمین تو شقایقها به خاطر آدما سر از خاک درآورند و در سرزمین من همه می گویند "تاشقایق هست زندگی باید کرد" پس بعد از پرپر شدن شقایق چه کنیم،
کاش میتوانستم پرواز کنم و خودم را از این دیار دور کنم دلم برای صفای روزگاران گذشته خیلی تنگ شده آن روزها که همه درو بخاری نفتی جمع می شدند و باهم می گفتند و می خندیدند ولی حالاچی هیچ کس از خانه همسایه اش خبر ندارد و حتی اورا نمی شناسد، اینجا خیلی خراب شده، فقط باید گریست و گفت یادش بخیر آن روزگاران.
راستی دیگر تاب و توان دوریت را ندارم و پاهایم دیگر نای راه رفتن ندارند کاش روزی بتوانی فقط برای لحظه ای برگردی و کنارم باشی و تا بتوانم شاید دوریت را تحمل کنم، دلم برای صدای قشنگت گرفته ولی هنوز زمزمه و تن صدایت در گوشم طنین انداز است و مشناسمش، نمی دانم چرا اینقدر دلم زود به زود برایت تنگ می شود شاید تو با همه فرق داشتی نمی دانم در کدامین کوچه پس کوچه دنبالت بگردم یا در کدامین دشتها و صحرا ها سراغت را بگیرم، از لاله های پرپر هم سراغت را گرفتم ولی آنها هم جوابی برایم نداشتند، خودت بگو رفیق نازنینم برای دیدنت از کدامین کوچه ها بیایم.
این نامه را برایت نوشتم که بدانی هنوز هم دلم برایت پرپر میزند و هنوز هم تصویر زیبایت از لابه لای دفترچه خاطرات ذهنم پاک نشده دوست خوبم "صباح" عزیزم.
امروز دوبار دلتنگ شدم ! یک بار برای تو و یک بار برای تو !!!
اول برای نداشتنت ، دوم برای نداشتنم …
دوستت دارم و نداری ام !
می روم و میدانم که تو زودتر رفته ای …
شاید اونجوری که باشه قدرتومن ندونستم
حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم
من به تو هرگز نگفتم باتوبودن آرزومه
نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه
نیومد روی زبونم که بگم بی توکی هستم
که بگم دیوونتم زندگیمو بتو بستم
تورودیدم مثل آینه توی تنهایی شکستی
من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هستی
نمی دونستی که چون گل توی قلب من شکفتی
چشم توپرازگلایه است اما هرگز نمی گفتی
نمی گفتی ...
مادر...
سلام ای مادر نازنینم دیشب خیلی دلم برات تنگ شد یاد روزهای گذشته افتادم آنروزها که خیلی زندگیمون سخت بود و تو کوچکترین اعتراضی نمی کردی آلان که مشکلات کوچکی دارم تازه می فهمم که تو چه کشیدی مهربانم ولی به زبان نمی آوردی و همه چی رو تودلت دفن کردی....
خیلی اشک ریختم دوست داشتم در آن لحظه پرواز کنم و در آغوش گرم و مهربانانه ات آرام گیرم من چه پسر بدی بودم که قدر تو و پدرم را نمی دانستم مرا ببخشید مادر...................


باد در کف ، خاک بر سر مانده ام
بی کسان را کس تویی در هر نفس
من ندارم در دو عالم جز تو کس
یک نظر سوی من غمخواره کن
چاره کار من بیچاره کن
گر چه ضایع کرده ام عمر از گناه
خدایا نابودشان گردان( آمین)
سیمافان : فیلم موهن «زندگی محمد [ص] رسول اسلام» که علیه پیامبر اعظم(ص) در آمریکا ساخته شده دارای توهین هایی به آن حضرت است که زبان از بیان آنها حیا می کند.
به گزارش سیمافان ، قبطیان مصری مهاجر در آمریکا با همکاری تیری جونز کشیش دیوانه آمریکایی اقدام به ساخت فیلمی در توهین به پیامبر اعظم(ص) کرده اند.
مادرم ٬ عزیز دلم ٬ می دونی چقدر دلم برات تنگ شده ... می دونی قسمت من این بود تا ازت دور باشم تا بیشتر قدرتو بدونم ؟... دلم می خواست امشب پیشت بودم... خودمو می انداختم تو بغل مهربونت مثل بچه گی هام و دور از خجالت یه دل سیر گریه کنم ٬ که آغوش تو امن ترین جاست٬ می بوسیدمت و می بوییدمت...
مادرم دلم برای لالایی های کودکیم که وقتی لب باز می کردی می زدم زیر گریه تنگ شده ... کاش دوباره برام لالایی بخونی که با نوای عشق قلبت های های گریه کنم ... مادر گلم ٬ دلم برای دلواپسی ها ی همیشه ات تنگ شده ... دلم برات تنگ شده به اندازه تمام دلتنگی های دنیا ... ولی چه کنم قسمتم فقط صدای نازنینته که قوت قلبمه ٬ آروم دلم...
مادرم ای پرواز نرم قاصدک
مادرم ای معنای عشق شاپرک
ای تمام ناله هایت بی صدا
مادرم ای زیبا ترین شعر خدا
فریاد میزنم از اعماق دلم تا به گوشت برسه : مادر قشنگ من ٬ تو که به وفا و نجابت و مهرباني يگانه هستي و اي زیباترین تصویر آفرینش ٬ دوستت دارم ... هنوز هم در پي گذشت سال ها تن خسته من گرمي نوازشت را مي خواهد...

ز هجران تو پرپر می زند دل / ز دل تنگی به هر در می زند دل
شانههایت، ستون محکمی است پناهگاه امن خانه را.
دست در دستانم که میگذاری، خون گرم آرامش، در کوچه رگهایم میدود.
در برابر توفانهای بیرحم زندگی میایستی؛ آنچنانکه گویی هر روز از گفتوگوی کوهستانها باز میآیی.
لبخند پدرانهات، تارهای اندوه را از هم میدراند.
تویی
که صبوریات، دلهای ناامید را سپیدهدم امیدواری است. مرامنامه دریا را
روح وسیعت به تحریر میآید؛ آن هنگام که ابرهای دلتنگی، پنجرههای خانه را
باران میپاشند.
آسمان همواره بوسه بر پیشانی بلندت را آرزومند است.
سنگ صبور روزهای تنهاییم مادر عزیزم
مادر دوستت دارم وتا ابد به تو محتاجم
وهمین لحظه این قدر اشک برای ریختن دارم که موهایت تر شود
خودم را از تو دور کرده ام،با این وجود توجه وعشق تو هنوز در دلم برپاست
تو مامن وسرپناه من هستی
که مرا از گزندها وآسیب ها حفظ می کنی
من از دیوارها می گذرم وپرواز می کنم
و تمام کارهایی را که باید،انجام می دهم تا در پناه تو باشم
شاید من یاغی وسرکش باشم
اما می دانم حتی زمینی که بر روی آن ایستاده ام از عشق تو سرشار است
من منتظر لبخند درخشان وپرغرور تو هستم،مادر
لبخندی که هر گره ای را باز می کند
برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشیده ای متا سفم
اما بعد از طوفان های کوچک
این آرامش است که پا برجا خواهد ماند.
هر روز در هر زمان به یادتان خواهم بو در دیار غربت که جز خدا کسی را ندارم دعایم کنید که محتاج تر از هر روزم
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
ترا می سپارم به دلهای خسته
ترا می سپارم به مینای مهتاب
ترا می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
ترا می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم ترا تا نسوزد
به دل می سپارم ترا تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگاری صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ایسایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
...........
خداحافظ ای سرزمین مادریم به امید روزی زنده خواهم ماند که دوباره به آغوشت باز گردم فرزندت مهدی

هر چه کردم که بیایم نشد، می روم،تو را با تمام شادی و غم هایت رها می کنم و به سرزمینی دیگر خواهم رفت ، نمی دانم باز خواهم گشت یا نه ، اما می دانم که عشقی که در روح توست مرا همواره زنده خواهد گذاشت ، می دانم که شاید دیگر هیچ جا همچون تویی نشود اما به امید جای بهتر تو را رها خواهم کرد،زیرا که آدمی به امید و آینده نفس می کشد ، و چون امید برود زندگی خاموش شود.
پس می دانی که هستم چون امید دارم ، من هنوز زنده ام هر چند دیگر به سوی تو نیایم.
چند
سالی را با هم زیستیم ،سحر،صبح ،ظهر،عصر و شب ، وقت و بی وقت با تو بودم ،
رهگذران را با هم دیدیم، یکی خوشحال بود و دیگر غمناک ،نمی دانم وقتی از
تو عبور می کردند چه می شدند؟! ؟
تمام خاطرات زندگی مرا به یاد داشته باش شاید بخواهی برای دیگری بگویی که هر عملی را پاداشی است و ما آنقدر در برابر عظمت او کوچک هستیم که ارزش ندارد برای آنچه که ابدی نیست اخمی کنیم چرا که چه با غم و چه با شادی من و تو باز هم زمان می گذرد و دنیا می چرخد به سمت او که باور کند او را.
باران که می زند هنوز خیلی ها می خندند ، آفتاب که می درخشد زندگی رویش می کند و شب که می آید انگار ستاره ها می خواهند تا صبح برای من و تو چشمک بزنند ، آخر این زیبا نیست ؟ دیگر چه می خواهی ، می دانم که فکرت جای دیگری است اما یقیناً این خوب است که تو هم یک ستاره داری که برایت چشمک می زند حتی اگر آنرا بخاطر غبار آسمان فعلاً نبینی که نه آسمان مقصر است که این کارش است تا وقتی که بداند تو هم می خواهی که او را ببینی . باید از اینجا بروم ، شاید هوای جای دیگر برایم بهتر باشد ، خدا می داند که چه می شود اما من تلاشم را خواهم کرد .
حتماً می دانی که ممکن است مرا کجا بیابی،کمی آنسوتر !!! سرزمین کناری جایگاه چون منی است که می خواهد هوایی تازه کند، به امید روزی که تو را سربلندتر و آزادتر ببینم که هیچ چیز زیباتر و باشکوهتر از آزادی نیست.
به امید آنروز..... خداحافظ .
غربت لحظات را با تمام وجودم احساس میکنم
هنوز هم نمی توانم نبودنت را باور کنم.
سخت است بدون تو بودن ،
سخت است بی تو روزگار را سپری کردن ،
سخت است بی تو بودن
بی تو ماندن
بی تو زندگی کردن
روزگاری، زندگی بدون تو برایم هیچ معنایی نداشت
اصلا نمی توانستم تصور کنم اما...
اما حالا با این واقعیت مواجه ام
و چار ه ای ندارم جز قبول آن
و راضی بودن به رضای حق
عجب روزگار غریبی است...
تو نیستی که ببینی
چگونه در سکوتِ سینه ام دانه ی اندوه کاشته اند و
چگونه روحم از سرمای تنهایی به خود می لرزد و
چگونه نگاهِ بی فروغ و بی زبانم به روی زندگانی می گرید
تو نیستی که ببینی
هنوز از شاخه ها صدای سیب می آید و
پروانه ها لایِ شب بوها خوابند و
مترسک هنوز به نگهبانی مزرعه مشغول است و
دخترک گل فروش گل های پلاسیده را با لبخندی که از اعماقِ وجودش بیرون می کشد به دیگران می فروشد و
من ماه را معنا می کنم
به تو
که در بستر آرمیده ای
تو نیستی که ببینی
چگونه روزگارم که رنگِ شادی داشت زنگار ِ غم گرفته است و دردِ نبودنت نشاطِ زندگی را از کفِ من ربوده است و
من
چگونه خاطراتمان ( همان خاطراتی که لای صندوق ها خاک می خورند و وقتِ گلِ
سنجد ، زیر درختِ بید چالش کردیم ) را با بیم و امید صیقل می زنم
تو نیستی که ببینی
هنوز هم شب ها ، اندوهم را از کوه بالا می کشم و فرهادوار کوهها را می تراشم بی آن که در این فکر باشم که :
(( خنده ای کو که به دل انگیزم ؟ ))
((قطره ای کو که به دریا ریزم ؟ ))
((صخره ای کو که بدان آویزم ؟ ))
صباح عزیز دوباره سلام بعد یک سال و دو ماه هنوز نتوانستم باور کنم نبودنت را.
دوست بی وفی من حسین جان سلام ، سلامی از دورترین نقطه دنیا به تو که در زیر خاک آرمیده ای. دلم برای روزهای با تو بودن،و برای خاطرات پرپر شده ام تنگ شده.
به امید دیدارتان
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم زمانی که باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟